ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
19
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بگير . مردم گفتند : آمين . چون بيرون آمد هنوز گامى چند نرفته بود كه بر زمين افتاد . او را به خانهاش بردند . او پسرش عبد اللّه را به جاى خود برگزيد و در همان روز بمرد . پسرش نيز از پس دو ماه بمرد . عبد اللّه ، خليد بن يربوع الحنفى [ 1 ] را به جانشينى برگزيد . زياد نيز او را تأييد كرد . مرگ زياد زياد ، در رمضان سال 53 هجرى ، به طاعونى كه در دست راستش پديد آمده بود ، بمرد . گويند عبد اللّه بن عمر او را نفرين كرده بود و سبب آن بود كه او به معاويه نوشت كه من عراق را به دست چپم در ضبط آوردم و دست راستم خالى است ، آن را به كار حجاز برگمار . معاويه براى او در اين باب فرمانى صادر كرد . مردم حجاز بيمناك شدند و نزد عبد اللّه بن عمر آمدند و از او خواستند كه دعا كند تا خداوند از آنان دفع شر نمايد . او رو به قبله ايستاد و با آنان دعا كرد و گفت : بار خدايا ما را از آسيب او نگهدار . پس دست راستش به طاعون گرفتار شد . به قطع آن اشارت كردند . زياد شريح قاضى را بخواند و با او مشورت كرد . شريح گفت : مىترسم مرگت رسيده باشد و دست بريده به ديدار خدا روى و چنان نمايد كه آن قدر ديدار او را ناخوش داشتهاى كه به قطع دست خويش رضا دادهاى . و اگر مرگت نرسيده باشد ، با دست بريده خواهى زيست و مردم فرزندانت را عيب كنند . زياد گفت : من با طاعون در يك بستر نخواهم غنود . و آهنگ بريدن دست خود كرد و چون چشمش به آتش و ابزارهاى داغ كردن افتاد ، زارى كرد و از سر آن كار درگذشت . گويند به اشارت شريح بود كه از بريدن دست منصرف شد . مردم شريح را ملامت كردند . شريح گفت : كسى كه با او مشورت مىكنند بايد كه امين باشد . چون مرگش فرا رسيد ، پسرش او را گفت : براى كفن كردن تو شصت جامه آماده كردهام . زياد گفت : اى پسر عزيز ، اكنون پدرت لباسى بر تن خواهد كرد ، بهتر از اين لباسى كه بر تن دارد . پس بمرد . او را در ثويه [ 2 ] ، نزديك كوفه به خاك سپردند . زياد پيراهن پنبهاى مىپوشيد و بر آن وصله مىزد . به هنگام مرگ عبد اللّه بن خالد بن اسيد را حكومت كوفه داد و عبد اللّه بن عمرو [ 3 ] بن غيلان از سوى او بر بصره بود . عبد اللّه بن خالد از آنجا معزول شد و ضحاك بن قيس به جاى او گماشته شد .
--> [ ( 1 ) ] خليد بن عبد اللّه . [ ( 2 ) ] توسعه . [ ( 3 ) ] عمر .